از بچگی نامه خیلی دوست داشتم. هر وقت صدای موتور پستچی توی کوچهمان میپیچید، آرزو میکردم که زنگ خانهی ما را فشار بدهد و برای ما هم نامه بیاورد. این سوال من بود: «ما نامه نداریم؟» نداشتیم هیچوقت. پستچی با آن کلاه بافتنی کرمرنگش و کاپشن ارتشیاش، همیشه به سوال من، فقط لبخند میزد. کسی را نداشتیم که برایمان نامه بنویسد. اما خانم ابراهیمی -همسایهروبروییمان- همیشه نامه داشت. برادرش آلمان بود. اگر خانهی خانم ابراهیمی در کوچهی ما نبود، پستچی توی کوچهی ما پیدایش نمیشد. من همیشه پیش خودم فکر میکردم که چقدر خوب میشد که ما هم یکی را تو خارج داشتیم که هی برایمان نامه میفرستاد و ما هم برایش نامه میفرستادیم. آخ اگر میشد، آن وقت تا صدای موتور پستچی در کوچه میپیچید، هوارم به آسمان میرفت که نامهی دایی مرتضا یا خاله رضوان آمده و اتاقها رایکی، دوتا رد میکردم و به داد مامان هم گوش نمیدادم که الان میخوری زمین بچه و با سر میرفتم سمت در و و با یک لنگهی دمپایی حمله میکردم سمت در و پستچی هنوز زنگ در را فشار نداده، در را باز میکردم و و نامه را میگرفتم و میرفتم به عرش و خط به خطش را میخواندم. هزاربار که اغراق است ولی هفتاد و پنجبار را که مطمئنم میخواندمش. عصری هم میرفتم، تهکوچه، روی پلهی دم در خانهی محسن مینشستم و ماجرا را با آب وتاب برای محمد و محسن میدادم و کلی باهاش پز میدادم که بعله ما از خارج نامه داریم. نداشتیم! هیچ فامیلی در خارج نداشتیم! فکر کنم اگر هم داشتیم، آدم نامه بنویس، نداشتیم. نامه نوشتن، یک حس و حالی میخواهد که ندارند. خیلیها ندارند. بعضیها هم دارند و خوب حتما بچههایشان حسابی کیفور میشدند!

شعار تبلیغاتی پست استرالیا: اگر میخواهید کسی را در آغوش بگیرید، برایش نامه بفرستید. M&C Saatchi این طرح را برای پست استرالیا کار کرده است.
سالها پیش که پانزده ساله بودم، مشترک مجلهی دانشمند شدم. دیگر پستچی به خاطر اشتراک ماهیانه مجله هم که شده، ماهی یکبار درخانهی ما میآمد. البته مجله که مهم نبود، زنگ نمیزد، از زیر در میانداخت توی حیاط. همان سال بود که جزوهی جالبی به دستم رسید. آدرس مجلات خارجی بود که آگهیهای دوستیابی را چاپ میکردند؛ برای پیدا کردن دوست مکاتبهای! برای من، تصورش هم هیجانانگیز بود. دوستی داشته باشی از آن سوی دنیا که برایت نامه بنویسد و تو هم برایش بنویسی. این مجلات، شبکههای اجتماعی آن زمان بودند!
اما یک مشکل بزرگ داشتم. آدرس خانهمان خیلی طولانی بود. خیابان اصلی، خیابان فرعی، نرسیده به فلان خیابان! اسم کوچههم، که نام یک شهید بود که فامیلیش مثل فامیلی خودم طولانی بود. آدرسم را که خیلی ریز مینوشتم، دوخط میشد با کلی توهم رفتن و خطخوردگی. اما توی فرم آگهی این مجلات، فقط یک خط برای آدرس جا بود! بعد از کلی تفکر و گشتن دنبال راهحل، فهمیدم که ادارهی پست هر محله تعدادی صندوقپستی دارد و سالیانه آنها را اجاره میدهد. یک صندوقپستی اجاره کردم. اگر اشتباه نکنم اجارهاش، سالی ۲۲۵۰ تومان بود. حالا من دیگر صاحب یک آدرس کوتاه شدم. دیگر کار من شده بود، پیدا کردن نام و آدرس این مجلات و مکاتبه با آنها و البته درخواست اشتراک رایگان آنها. برخی از آنها کوپنهای مجانی داشتند، که اگر آنها را پر میکردی و برایشان میفرستادی، کلی هدیه تبلیغاتی برایت میفرستادند. خیلی نامه پست کردم. همهی پول پساندازم رفت برای نامهنگاری با این مجلات. اما همش تبلیغات و مجلات رایگان بود که برای من میآمد. نمیدانم آن آگهیها را آن مجلات چاپ کردند یا نه، ولی میدانم اگر چاپ هم کرده باشند، برای کسی جالب نبوده که با یک پسربچهدبیرستانی در تهران دوست مکاتبهای بشود.
سال آخر دبیرستان، یکی از دوستانم به آمریکا مهاجرت کرد. آن موقع هنوز فرودگاه امام راه نیفتاده بود که همهی آدمها را مهاجر کند! حالا من یک دوست خوب مکاتبهای داشتم و برای هم نامه مینوشتیم و منتظر نامهی هم مینشستیم.
اینترنت که آمد، همهچیز الکترونیکی شد، نامهها، دعوتها، قرارها، دوستیها و… فرودگاه امام که راه افتاد، مسافران زیاد شدند. حالا دیگر مثل آن وقتها نیست. همه لیست آدمهایی را دارند که میتوانند برایشان نامه بنویسند. اما نمینویسند. کسی حوصله نوشتن ندارد. خیلی زور که بزنند، دوخط ایمیل میزنند. کلی شکلک بوس کپی پیست میکنند تا احساساتشان را به حلقوم گیرنده فرو کنند! دیگر در دفتر تلفن و لیست تماسهای آدمها، ستون شماره تلفن خط خطی شده است، ستون آدرس سفید است و ستون آدرس ایمیل، ارج و قرب پیدا کرده است. حالا دلتنگیهای آدمی با یک اتساین ساده (@) تعریف میشود.

شعار تبلیغاتی پست استرالیا: اگر میخواهید کسی را در آغوش بگیرید، برایش نامه بفرستید. M&C Saatchi این طرح را برای پست استرالیا کار کرده است.
سالها گذشت و ورق برگشت و من هم شدم یک گیرندهی نامه در آنسوی آبها. انگار پستچی که ذوق و تقلای پسربجه دوازدهساله را که دیدهبود، از توی کیسهای که روی موتورش انداخته بود و همهی نامهها را در آن گذاشته بود، دعایی درآورده بود و برای من خوانده بود تا من هم نامه بشوم و سفر کنم به آدرسهای دیگر. تا من هم آدرسی پستی بشوم برای دیگران.
اینجا که هستم، هر خانهای صندوق پستی دارد. اینجا صندوق پست، کارکرد مهمی دارد. ادارهی برق، آب، گاز و.. با تو گیرندهی عزیز، مکاتبه میکنند و بهت اطلاع میدهند که فلان قدر یورو، از حسابت برای فلان قبض برداشت کردند! اینجا وقتی صندوق پستی پر است، در بهترین حالت، تبلیغات شرکتهای مختلف است و در بدترین حالت، قبضهایی است که تو را از نامه و صندوقپست بیزار میکنند.
خوب داستان میتواند همین جا تمام بشود و زوال روابط بشری را به خورد مخاطب خسته بدهد و مخاطب افسوس گذشتهها را بخورد و سیگارش بکشد. اما این آخرش نیست. بعضی وقتها، آخرش، خوب میشود! البته بعضی وقتها! یک در هزار! در صندوق نامه را باز میکنی و میبینی که نامهای برایت آمده که بروشور تبلیغاتی نیست، قبض نیست، نامهی شهرداری نیست و… یک نامه است. از یک دوست. یک تبریک عید. چند خط ساده که حال تو را خوب میکند. خوب بعضی وقتها این طوری هم میشود که یک نامه، تو را میبرد به سالهای دور و نمیتوانی دربارهاش ننویسی. باید بنویسی تا ثبت بشود برایت لذت خواندن یک نامه. تا شاید باز نامهها پیدایشان بشود. تا شاید باز پستچیها، برایمان نامه بیاورند و حالمان خوب بشود.
زمستان امسال، عجب زمستانی است. امروز بیستونهم اسفندماه است و تقویم با صدای بلند فاتحهی زمستان را میخواند. خوب حق هم دارد. سالها همین کار را کرده و همه برایش هورا میکشیدند. اصلا از اول اسفند، دیگر کسی زمستان را به رسمیت نمیشماسد؛ اما نمیدانم زمستان امسال چرا ول نمیکند دیگر.
روی صندلیام مچاله شدم. لبهی جورابم تا خورده بود. آن را هم حسابی بالا کشیدم. اولش زیربار نمیرفتم توی خانه جوراب بپوشم اما پذیرفتم دیگر. آدم که نباید با خودش بجنگد. سرما سرما است. شوخی که ندارد. هی برایش قهرمانبازی در بیاوری، فایده ندارد. حالا جورابپوشیدن این قدر مهم نیست. مهم این است که فایدهای هم ندارد. گرما ندارد لامصب. وقتی جوراب را در میآورم، انگار پایم قندیل بسته است. نمیتوانم انگشتهایت را تکان بدهم. سعی میکنم که با دست بمالم شاید چهارتا قطرهخون بیاید زیر پوستم و این سلولهای یخزده، گر بگیرند! اما فایدهای ندارد. این خانه سرد است. چند روز پیش ناصر تو ویدیوچت بهم گفت مگر آنجا چند درجه است که اینقدر خودت رو پوشوندی؟ زدم تو سایت هواشناسی، چهار یا پنج درجه. گفت زیر صفر؟ گفتم نه بالای صفر! گفت جمع کن خودت رو! خجالت بکش. اینجا بیست درجه زیر صفر است! راستی چرا من این قدر سردم است؟ من که هیچ وقت با زمستان مشکلی نداشتم. درد من همیشه تابستان بود و هرم گرمای لعنتیاش. اصلا هر وقت خرداد میشد، من عزا میگرفتم! اصلا عاشق پاییز بودم به خاطر اینکه از شرتابستان راحت میشدم.
یک نکتهی عجیب دیگری هم کشف کردم. بیرون خانه گرمتر از درون خانه است. نمیدانم این خانهی لعنتی را چه جوری ساختهاند. رو به آفتاب نیست. سردخانه است. سرما توی جسم و جان این خانه نفوذ کرده و دلش نمیآید بساطش را جمع کند و برود. هرچقدر هم لباس بپوشی، باز بعد یک ساعت نشستن، تمام بدنت چوب میشود. تازه اینکه خوب است، ساعت که از ۱۲ بگذرد، هر نیمساعت، یک چند درجهای دما پایین میآید. ساعت دو که بشود، دیگر برای زنده ماندن، باید پناه ببرم به لحاف بزرگی که خریدم.
امروز روز آخر اسفند است یا فردا؟ امروز نوزدهم مارس است و فردا بیستم. بیستم مارس، اول فروردین است، پس امروز آخر اسفند است. دیگر از فردا به طور رسمی بهار کارش را شروع میکند. یعنی دیگر باید امروز که روز آخر اسفند است، دیگر گرم باشد این خانه. اما جان این خانه یخزده است. تنها چاره این است که بخزی زیر لحاف و مثل خرسهای قطبی آن قدر بخوابی که یک روزی هوا گرم بشود. ولی خرسها هم فردا از غارشان میآیند بیرون. بهار است دیگر. این غار ما اما این حرفها به گوشش نمیرود. فردا صبح، سال تحویل است. به وقت اینجا شش صبح میشود. شش صبح خیلی سرد است. من همیشه این ساعت بیدارم و پتویم را کشیدم دورم. اما شاید فردا خوابیدم. آخر امشب خیلی سرد است. زمستان تمام زورش را دارد میزند امشب. شاید هم هرچی تیکه شمع توی خانه بود را جمع کنم و همه را روشن کنم. شاید گرم شدم. شاید طلسم این خانه شکسته شد. شاید زمستان هم بفهمد بهارآمده است و جسم و جان این خانه را ول کند دیگر. ساعت نمیگذارم. اگر بیدار شدم که شمعها را روشن میکنم وگر نه که همان زیر لحاف گرم میشوم….
صبحهای زود، داستان میخوانم. برخی وقتها، دیگر حوصلهی داستان خودت را نداری. خستهای. میخواهی دل بکنی از بود و نبود. میخواهی بروی آن سوی موقعیتی که ایستادی، یک نفس عمیق بکشی تا هوای تازه، ریههایت را نوازش کند.
از خواب که بیدار میشوم، دوست دارم داستان بخوانم. بکنم از خودم و غرق بشوم. که شخصیتی دیگر بشوم و ذهنم، درد دیگری را تجربه کند. که عادت نکند به درد روزمرگی خودم.
هوا هنوز تاریک است و من دیگر خودم نیستم. صفحه به صفحه، روایت من را با خودش میبرد. وقتی ساعت را نگاه میکنم، میفهمم که باید بروم دانشگاه. کتاب را میبندم اما داستان بسته نمیشود. تمام روز در من ادامه مییابد. ناهار که میخورم، به این فکر میکنم که ادامهی روایت به کجا میرسد. من اگر نویسنده این داستان بودم، چه میکردم با این شخصیت بیچارهی مفلوک درمانده. به هرحال آدم باید عقدههای خودش را جایی خالی کند. اگر زورش به سرنوشت نمیرسد، میتواند برای قهرمان قصهی خودش، هرچه میخواهد پیاده کند.
میتواند بنشیند کنار شخصیت خستهی داستانش و بگوید شخصیت بیچارهی داستان من، درد چیست آخر؟ چه میخوای از این زندگی لعنتی؟ چرا آرام نمیشوی؟ چرا از ته دل نمیخندی؟ یک کم باهاش حرف میزدم. آرامش میکردم. بهش میگفتم که درست است که من نویسندهام. اما حاکم نیستم. فقط یک راوی بیچارهام که باید روایت کنم. که روایت، حاکم است. بهش میگفتم من فقط راویام. سرم را روی شانهاش میگذاشتم وهایهای برای دردهایش گریه میکردم که آرام شود. که بفهمد میفهم دردش را. آرام میشود. میدانم. شخصیت داستان من هیچ انتظاری ندارد. فقط میخواهد که حرف بزند و خالی شود. میخواهد چند لحظه بفهمد که نویسنده میداند چه بلایی برسر شخصیت داستانش میآید. همین.
شب که میشود، خوشحالم. امیدوارم وقتی بخوابم، بقیه داستان را در خواب ببینم. نمیبینم. من اصلا خواب نمیبینم. آن قدر در سرم برو بیا است، که این ذهن خسته ترجیج میدهد برای چند ساعت خاموش شود و خلاص. خواب نمیبینم اما میدانم صبح که بیدار شوم، بقیه داستان را میخوانم.
ارسطو، بیست و چهار قرن پیش، پرسشی در کتاب «اخلاق» (Ethics) مطرح میکند که «زندگی را چگونه باید گذراند؟» این گذران زندگی است که آدم را درگیر فلسفه، دین، علم و هنر میکند. آدمها برای پاسخ به همین پرسش است که بیقرار میشوند. اما هرکس که لذت غرق شدن در دنیای داستان را بداند، میفهمد که هنرداستانگویی، چگونه آدم را آرام میکند و میگذارد که آدم بر این بستر آتش راه برود اما پایش نسوزد.
و این چنین است که زندگی میگذرد تا بگذرد….
در فرودگاه امامخمینی منتظر هستم که ساکها را تحویل بدهم و کارت پرواز بگیرم. همه چیز را در ذهن خودم مرور میکنم. میترسم چیزی را جا گذاشته باشم. جاگذاشتن ترسناک است. بعضیوقتها چیزهایی را که جا میگذاری، دیگر هیچوقت پیدایشان نمیکنی.
دو کارتن کتابهایم را چند روز پیش فرستادم. فقط دوکارتن. انگار آذوقهای باشد برای چند ماه. که بتوانم زندگی کنم و احساس کنم که هیچ چیز تغییر نکرده است. چه زجری داشت انتخاب کتابها برای این دو کارتن. انگار میخواستم از بین همهی آن کتابهایی که دوستشان داشتم، دست به انتخاب بزنم. «گفتگو در کاتدرال» و «سوربز» یوسا را که هنوز نخواندم، اول برمیدارم. «تسلی ناپذیر» ایشیگورو، «کافکا در کرانه» موراکامی، «سفربه انتهای شب» سلین را هم برداشتم. این دوکتاب اومبرتو اکو را هم برمیدارم: «آونگ فوکو» و «بائودولینو» و…. کارتن را روی وزنه میگذارم:ای وای! وزنش شد بیستکیلو. هنوز کتابهای «داستان» رابرت مککی و «نظریههای روایت» والاس مارتین مانده است. آنها را هم در کارتن دیگر میگذارم. کتابهای درسی که لازم دارم را هم برمیدارم. این کارتن هم شد بیست کیلو و من مجبور هستم بعضیها را حذف کنم. از حذف کردن بدم میآید. مجبورم برخی کتابها را بگذارم. برخیها را بگذارم برای روزی که دوباره برگشتم. پیش این قفسههای چوبی دوستداشتنی.
این صف لعنتی تحویل چمدانها انگار نمیخواهد تمام بشود. تکان نمیخورند آدمها در این صف. انگار تمام آنها ایستادهاند و تو را تماشا میکنند و تصاویراین دوهفتهی آخر باید جلوی چشمانت رژه بروند. انگار دارند بهت میفهمانند که داری چه با خودت میکنی….
فیلمهایم، مگر میتوانم از آنها جدا بشوم. فیلمهایی که بعضیشان را از دوستانم گرفتم. برای تعدادی از آنها تمام کوچه و خیابانهای شهر را زیرپا گذاشتم تا پیدایشان کردم. چه فیلمهایی را از آرشیو حمید کلاسیک پیدا کردم. میتوانم بگویم دیوانهشدهام. مدام در حال کپیکردن هستم. انگار میخواهم هرجور که شده، فیلمهایم را نجات بدهم. انگار دستانم را بازکردم و میخواهم همهی دار و ندارم را، با خودم جمع بکنم و ببرم. کپی بیلیوایلدرها که تمام میشود تاره یادم میافتد لوئیسبونوئلها مانده است. آنها راه هم کپیمیکنم: جیمجارموشها، میشل هانکهها و…. چقدر وقت دارم؟ بعضیوقتها، زمان باید حضور خودش را تمام قد به رخ تو بکشد…..
سیدیهایم را چه کار کنم؟ خوب است برای آنکه سیدیهایم خراب نشوند، همه را امپیتری کردهام. اما هنوز آرشیوم کامل نیست. انگار اینجا که باشی، خیالت راحت است که هر آن، هر چیزی را بخواهی، دوستی هست که ازش آلبومی را بگیری که یک ماهت را بسازد. یاسمینلوی را همینجوری کشف کردم و روزها و شبهایم را ساخت. اینترنت منبع خوبی است. میتوان خیلی چیزها را پیدا کرد ولی فرق میکند. فرق میکند بروی داخل سیدیهای شهرکتاب میرداماد غرق بشوی. مارکنافلر را در همین غرقشدنها پیدا کرده بودم. غیر از این، لذتی دیگری دارد که دوستی بهت پیشنهاد آلبومی بدهد و تو را با دنیای جدیدی آشنا کند. من که انگار دارم برای روزهای قحطی خودم را آماده میکنم…..
یک زن و شوهر با مامور شرکتهواپیمایی، سر مبلغ اضافهبار بحث میکنند. نمیفهم چرا وقت بقیه را تلف میکنند؛ یا پول جریمه را بدهید یا اضافه بارتان را کم کنید….
پایهدوربین و دوربین را هم گذاشتم. عکسهایم را که همه را روی هارد اکسترنال کپی کردم. عکس عکس، عکس… این دو هفته هرجا که رفتم، با موبایلم عکس گرفتم. انگار میخواستم درختها، مغازهها وخیابانهای شهر را با خودم ببرم. در خیابان ویلا از تکنک چهارراهها، با موبایل عکس گرفتم. عابران نگاهی به من میکردند و زیرلب چیزی میگفتند. صددرصد میگفتند که دیوانه است. میدان ونک، ولیعصر، کارگرشمالی، چهارراه حافظ، سردر دانشگاه امیرکبیر، سردر دبیرستان البرز و….
آن زن و شوهر بالاخره رفتند کنار. انگار نتوانستند تصمیم بگیرند. صف یک تکانی خورد. شورش را درآوردند. کلی وقت همه را تلف کردند.
ورن هر چمدان نباید بیشتر از سیکیلو بشود. از تمام زندگیت، فقط مجاز هستی سیکیلو را با خودت ببری. من چقدر خوشحالم که کتابهایم را جداگانه فریت کردهبودم و فرستاده بودم. همان دو کارتن کتاب. همان دو کارتنی که وقتی مامور فریت فرودگاه امام دیدهبود، خندش گرفته بود. به نظرش خیلی مسخره میآمد کسی کتاب بقرستد. همه آنجا وسایل زندگیشان را میفرستادند. حتی یک نفر هم جز وسایلش سه کیسه بود پر از پفکنمکی! از همان پفکنمکی قدیمیها! مسخره است؟ من هم اول همین فکر را میکردم اما شاید مزهای دارد که توی هیچ تنقلات دیگری پیدا نشود. شاید این مزه برایش درد یک خاطره را دارد. شاید میبرتش به روزهای موشکبارانتهران! همان روزهایی که تنها تنقلات ما پفکنمکی پنج تومانی بود و ترد نمکی بیستوپنج ریالی. برایش آن قدر عزیز است که هزینهی فریت کالا برایش مهم نباشد…
جاکلیدی که با تعدادی سنگخاص ساحته شده است، در دستم است. هدیهای از طرف خواهرانم. سنگها را دانهدانه انتخاب کرده بودند. میگفتند هرکدامشان سنگی خاص است. سنگهای کوچک که میخواهند در روزهایی که بیریشه هستم و باید دستوپا بزنم تا دوباره ربشه پیدا کنم، ریشهها و هویتم باشند. خانوادهام هنوز آن طرف گیت هستند و ما این طرف. ساعاتی بعد برای هم تصویر میشویم در«فیسبوک»و «اوو». ارتباطمان میشود قرارهای اینترنتی. چه نسل خوشبختی هستیم ما. نسلهای پیشین که کولهبارشان را جمع میکردند و میرفتند، چه میکشیدند. یک ماه منتظر بودند تا دستخط عزیزی برسد و یک دل سیر با آن گریه کنند. ما هر روز میتوانیم همدیگر را در اینترنت ببینیم و صدای هم را بشنویم.
نوبت ما میشود. من وآزاده. دو چمدان سیکیلویی. چمدان اول میشود سیویک کیلو و هفتصد گرم. تمام بدنم یخ میکند. این همه وزن کردم چمدانها. اما انگار مشکلی نیست. مسئول ترکیشایرلاین میگوید تا سی ودو کیلو مجاز است. نفس راحتی میکشم. دومی را روی ترازو میگذارم. سیوچهار کیلو وصدگرم. بهم میگوید: دوکیلو اضافهبار. کم میکنی یا میپردازی؟ کم کنم؟ دیگر چه چیز را باید حذف کنم؟ میگویم کیلویی چقدر است جریمهاش برای هر کیلو بیستوچند یورو میشود. توی ذهنم به پول خودمان حساب میکنم. این همه برای دوکیلو از تعلقاتت که دلت نمیآید، حذفشان کنی. حس آن زنوشوهر را درک میکنم. میروم کنار تا صف راه بیفتد و وقت مردم را نگیرم. آزاده میگوید بیا چمدان را بازکنیم و دو کیلو را کمکنیم. میگویم نه و به دنبال باجهی پرداخت جریمه اضافه بار میروم. پیش خودم، حساب میکنم این قدر را به پول خودمان دارم یا نه؟ای کاش اینجا عابربانک باشد. مردم همه گیچ به دنبال صف پرواز خود هستند. آنها گیجاند یامن؟ من کجاام؟ اینجا چه میکنم؟ عابربانک چرا خراب است؟ همهی اینها فقط به خاطر آن دوکیلو؟ همان قابعکس دوستانمان؟ همان یادگاریهایی که آخرین لحظات در چمدان جا داده شد و حساب وزنش از دستمان در رفت. حتی نشد شیرینی که دوست دوران کودکیات، لحظات آخر برایم آورده بود، بیاورم. چقدر دوست داشتم آنها را با خودم بیاورم و نشد. باز هم دو کیلو اضافه بار؟ باجه را پیدا میکنم و جریمه را پرداخت میکنم تا دیگر مجبور به حذف چیزی نباشم.
میهماندار اشاره میکند که موبایلم را خاموش کنم. من فقط دارم تندتند پیامک میزنم برای عزیزانم که تو این لحظات به یادم بودند. برای دوستانی که حتی فرصت خداحافظی از آنها نداشتم. نمیدانم دیگر کی فرصتی دوباره پیدا میشود تا با این شماره پیامک بفرستم. دکمهی ارسال را میزنم. گوشی را خاموش میکنم. آخرین پیامک هم فرستادهشد. تا کی دوباره این گوشی روشن شود با این شماره؟
شجریان در آلبوم «مرغخوشخوان» این غزل حافظ را میخواند:
میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی……
نمایشگاه کتاب تهران، یکی از مهمترین رخدادهای فرهنگی کشور است. از دلایل اهمیت این رخداد، میتوان به سابقهی برگزاری آن، کثرت شرکتکتنندگان و استقبال گستردهی مردم اشاره کرد. در صنعت نشر، نمایشگاه کتاب، نقطهی عطف بازار کتاب محسوب میشود و بسیاری از ناشران برنامهی چاپ کتاب خود را بهگونهای طراحی میکنند که بسیاری از نسخههای جدید کتابها، به نمایشگاه برسد.
نمایشگاه تهران سبب میشود فضای اطلاعرسانی کشور در اختیار ناشران قرار بگیرد و ناشران بتوانند مخاطبان بسیاری را به بازار کتاب جذب کنند. بر طبق اعلامهای غیررسمی، ناشران حداقل بیستوپنج تا سیدرصد فروش سالیانهخود را در همین مدت، در نمایشگاه دارند و حضور در نمایشگاه برای یک ناشر و تقویت بنیهی اقتصادیاش بسیار حائز اهمیت است.
دلایل فوق سبب شدهاست که نحوهی برگزاری نمایشگاه کتاب، زیر ذرهبین ناشران و رسانهها باشد. در چند سال اخیر، سه معضل بزرگ سبب شدهاست که بسیاری از ناشران از نحوهی برگزاری این رویداد فرهنگی ناراضی باشند.
نخستین و مهمترین معضل، عدم مجوز حضور به برخی ناشران برای حضور در نمایشگاه است. تمامی ناشران با مجوز وزارت فرهنگوارشاد اسلامی در صنعت نشر فعال هستند و تمامی کتابها از زیر ذرهبین ممیزی ارشاد میگذرد. با تمامی این شرایط، وزارت ارشاد از حضور برخی ناشران در نمایشگاه ممانعت به عمل میآورد. حافظ موسوی در گفتگو با خبرگزاری ایسنا از عدم حضور انتشارات آهنگ دیگر در بیستوچهارمین نمایشگاه کتاب تهران خبر دادهاست. حافظ موسوی اعلام کردهاست که انشارات آهنگدیگر ۱۲کتاب چاپ اول و حدود ۱۳ عنوان کتاب تجدید چاپی را برای نمایشگاه آماده کرده بود و انتظار نداشت که نتواند در نمایشگاه حضور پیدا کند. انتشارات آهنگ دیگریک انتشارات تخصصی در حوزهی شعر است که توسط حافظ موسوی، شهاب مقربین و شمس لنگرودی اداره میشود و ارشاد برای این عدم صدور مجوز دلیلی ارائه نکرده است.
نمونهی دیگر، انتشارات گلآقا است که پوپکصابری فومنی عنوان کردهاست که امسال در نمایشگاه حتی ۶ متر فضای برای غرفه گلآقا وجود نداشته است! این موارد، ضربهی سنگینی به پیکرهی نحیف صنعت نشر میزند و میتواند ادامهی فعالیت یک ناشر را به مخاطره بیاندازد.
معضل دوم، عدم مجوز حضور برخی کتابها در نمایشگاه است. برخی کتابها که با مجوز ارشاد منتشر شدهاند، توسط ارشاد از نمایشگاه جمعآوری میشوند. بهمندری، رییس بیست و چهارمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در جمع اعضای شورا و مدیران کمیته های نمایشگاه کتاب اعلام میکند که تنها مرجع قانونی برای برخورد با تخلفات ناشران و جمع آوری کتاب در ایام برگزاری نمایشگاه کتاب، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. به عبارت دیگر، این فرض برای ارشاد پذیرفته شدهاست که برخی کتابها، صلاحیت حضور در نمایشگاه را ندارند. این امر در شرایطی رخ میدهد که فرایند اعطای مجوزانتشار به یک کتاب، فرایندی طولانی و بسیار سختگیرانه است و بسیاری کتابها در این مرحله، غیرقابل چاپ اعلام میشوند.
معضل سوم، نامناسب بودن فضای تخصیص یافته به ناشران در نمایشگاه است که این امر در برخی موارد تحقیرآمیز است. فضاهایی فاقد وسعت لازم و روشنایی نامناسب، برای ناشران بسیار ناراحتکنندهاست و آنها توانایی داشتن ویترینی مناسب برای عرضهی محصولات خود را ندارند. اکثر غرفهها فاقد امکانات اولیه و فضایی مناسب برای گپو گفتگوی ناشران با مخاطبان هستند. یکی از ناشرانی که معترض این وضعیت است، انتشارات تیمورزادهاست که ناشر کتب تخصصی پزشکی است. فرهادتیمورزاده در گفتگو با خبرگزاری مهر، اعتراضش را به کوچک بودن غرفهاش اعلام میکند و میگوید: «در سال ۸۳ که ما ۶۰۰ عنوان کتاب درآورده بودیم، ۳۲۰ متر غرفه داشتیم؛ اما الآن با بیش از ۲۶۰۰ عنوان کتاب، ۹۳ متر غرفه به ما اختصاص دادهاند!!!» نتیجهی این اعتراض، اخراج انتشارات تیمورزاده از نمایشگاه کتاب شد. انتشارات تیمورزاده ۱۸ سال است که در حوزهی کتابهای پزشکی فعالیت میکند.
این سهمعضل درکنار شرایط نامناسب مکان برگزاری نمایشگاه سبب شده است که بسیاری از ناشران از وضعیت برگزاری نمایشگاه کتاب ناخرسند باشند. عدم وجود سیستمهای ایمنی و مکان استراحت برای بازدیدکنندگان، سبب شدهاست که وضعیت برای بازدیدکنندگان هم مطلوب نباشد.
با توجه به شرایط فوق، پیشنهاد میشود ناشران در یک اقدام هماهنگ، در هنگام برگزاری نمایشگاه کتاب، جشنوارهای را برگزار کنند و با توجه به موج تبلیغاتی موجود و توجه جامعه به کتاب در روزهای برگزاری نمایشگاه، مردم را به فروشگاههای خود دعوت کنند. ناشران میتوانند با ارائه طرحهای ابتکاری نظیر حضور نویسندگان در روزهای معین در فروشگاهها، تخفیفهای ویژه، هدایای جالب و… توجه علاقمندان را به جشنوارهشان جلب کنند. بیشک این اقدام سبب میشود این روحیه انفعال از حوزهی نشر برچیده شود و ناشران و مخاطبان با دلگرمی به تعامل با یکدیگر بیردازند. البته سال گذشته تعدادی از ناشران با راهاندازی جشنوارهی زمستانی کتاب کریمخان این ایده را تجربه کردند که حال میتوانند با ارزیابی آن طرح و در ابعاد وسیعتر، آن را دوباره اجرا کنند.
پینوشت۱: بهمن دری اعلام کرده است ضرورتی ندارد به ناشرانی که در این دوره از نمایشگاه کتاب تهران حضور ندارند، پرداخته شود.
پینوشت۲: خلاصه این نوشتار، به صورت گفتگوی رادیویی از برنامهی صبحتهران در روز ۱۳۹۰/۲/۱۴ از شبکه رادیویی تهران پخش شده است که میتوانید فایل صوتی آن را دانلود کنید.
حرفه روزنامهنگاری در ایران، وضعیت اسفناکی دارد. هر روز خبر تعطیلی نشریه و یا تعدیل و استعفای روزنامهنگاران میرسد. روزنامهنگارانی که بنای زندگی خود را بر کار مورد علاقهشان گذاشتهاند، در این شرایط دشوار سه انتخاب بیشتر ندارند. یا به دستوپا زدن در این منجلاب ادامه بدهند و سعی کنند سرشان را بالا بگیرند تا با تنفس مختصر هوایی که باقی ماندهاست، بتوانند بنویسند و بنویسند.
دومین انتخابی که دارند، این است که ترک وطن کنند و به پیشنهادهایی که در رسانههای بینالمللی دارند، پاسخ مثبت بدهند و سعی کنند حرفه خود را در جایی خارج از مرزهای وطنشان دنبال کنند.
آخرین انتخاب این است که با حرفهی محبوبشان خداحافظی کنند و حرفهی دیگری برای تامین معاش خود انتخاب کنند. این امر سبب شدهاست بسیاری از روزنامهنگارانی که روزگاری یادداشتهایشان، ستون پرمخاطب روزنامهها بود، امروز در کسوت دیگر، روز را به شب میرسانند.
بررسی این وضعیت، برنامهی امروز رادیو اینترنتی ایرانصدا است. اگر دوست داشتید، با رضا ساکی و من در این بحث در ساعت ۱۵ امروز جمعه ۲۶ فروردین همراه شوید.
بحث ارتباط هنر با بازار، یکی از مباحثی است که همیشه جنجالبرانگیز بودهاست. گروهی فروش بالای یک اثرهنری را نزدیکی آن اثر به سلیقهی عامهی مردم میدانند و گروهی دیگر آن را موفقیت اثر در جذب مخاطب میدانند.
اکراننوروزی امسال سبب شد این بحث به یک جنجالرسانهای تبدیل شود. اکران هم زمان دو فیلم پرمخاطب «جدایی نادر از سیمین» ساختهی اصغرفرهادی و «اخراجیهای ۳» ساختهی مسعود دهنمکی سبب شد که مخاطبان و علاقمندان این دو فیلم در سایتها و رسانههای خودشان مقابل هم صفآرایی بکنند. نکتهی طنز قضیه اینجاست که پخشکننده این دو فیلم، شرکت فیلمیران است و به عبارت دیگر تمامی تبلیغات و بازار فروش را یک شرکت هدایت میکند! و شاید این رقابت پرهیجان، یک بازی تبلیغاتی باشد!
این رقابت، بهانهای شد برای رضاساکی و من که در رادیو اینترنتی ایرانصدا، به بحث مخاطبشناسی در هنر و ادبیات بپردازیم. اگر شما هم به این موضوع علاقمند هستید، امروز جمعه، ۱۹ فروردین ۸۹، ساعت ۱۵ به سایت ایرانصدا تشریف بیاورید.
از اوایل دههی هشتاد، سنت انتشار ویژهنامهی نوروز، دغدغهی تحریریههای مطبوعات کشور است. روزنامهها و مجلات مختلف، سعی میکنند به بهانهی آغاز سال جدید، و تعطیلات نوروز، برای مخاطبان خود مجموعهای از مطالب را فراهم کنند. تمام سعی خبرنگاران بر این است که مطالب این ویژهنامهها از کیفیت بالایی برخوردار باشد و مخاطبان در نوروز بتواند ازمطالعهی این ویژهنامهها لذت ببرند.
تنوع این ویژهنامهها آنقدر زیاد است که برخی اوقات مطالب ارزشمند در انبوه ویژهنامهها و شلوغی شبهای عید گم میشوند. برای همین با رضاساکی تصمیم گرفتیم در رادیو اینترنتی ایرانصدا، ویژهنامههای نوروزی مطبوعات را بررسی کنیم و لذتهایمان را از این ویژهنامههای نوروزی با مخاطبان برنامه به اشتراک بگذاریم. اگر شما هم علاقمند بودید، امروز جمعه، ۲۷ اسفندماه ۸۹، ساعت ۱۵ به سایت ایرانصدا تشریف بیاورید و در این ضیافت مطبوعات شرکت کنید.
آرشیو واژهی فرانسوی است که به معنای بایگانی است و به فرایند حفظ و نگهداری مدارک و اسناد واجد ارزش اطلاق میشود. با بررسی تاریخ پی میبریم که نخستین بار یونانیها به آرشیو و بایگانی مدارک و اسناد خود پرداختهاند. در قرن پنجم قبل از میلاد، آتنیها گزارشهای مجالس، قوانین و رسالههای خود را که به صورت لوحههای پاپیروس بود، در معابدشان از جمله پرستشگاه «منارون» نگهداری میکردند.
آرشیو، ابزاری برای بررسی و شناخت دورههای تاریخی یک ملت است و پژوهشگران با کنکاش در آنها میتوانند تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک جامعه را در بازهی زمانی خاصی بررسی کنند؛ به عبارت دیگر، آرشیوها بستری را فراهم میکنند تا ارتباط میان دورههای تاریخی حفظ شود وعلاقمندان بتوانند تحولات تاریخی را زیر ذرهبین قرار دهند و از آنها برای اصلاح حرکتهای اجتماعی در آینده بهره بگیرند.
آرشیوها انواع مختلفی دارند. یکی از دستههای آن، آرشیو عمومی است که شامل روزنامهها و مجلات مختلف هر دوره تاریخی میشود. در هر دورهی زمانی، مطبوعات آینهتمامقد یک جامعه هستند و تحولات مختلف یک جامعه در زبان و محتوای مطالب نشریات آن دوره، منعکس میشود.
کتابخانهها و بنیادهای مطبوعاتی جهان، راهکاری در پیش گرفتهاند که آرشیو خود را به صورت آنلاین در اختیار مخاطبانشان بگذارند. به عنوان نمونه سال پیش، کتابخانه ملی انگلیس بیش از دو میلیون صفحه از روزنامههای قرن نوزدهم و بیستم انگلستان را در سایت قرار داد.
اکثر آرشیوهای مطبوعات در ایران در کتابخانههای بزرگ نگهداری میشوند و دسترسی به این آرشیوها بسیار محدود است. گروهی از روزنامهنگاران تصمیمگرفتهاند که پروژهای ر ابا نام بایگانی مطبوعات ایران راهبیندازند. این گروه تصمیم گرفتهاند نشریههایی که در کتابخانهها و آرشیوهای خصوصی نگهداری میشود، در شبکهی اینترنت عرضه کنند تا مطالب این نشریات قابل جستجو و بررسی برای محققان و علاقمندان باشد. آنها این پروژه را با آنلاین کردن بایگانی نشریه «کتابجمعه»، آغاز کردند.
کتاب جمعه هفتهنامهای بود که به سردبیری احمد شاملو از ۴ مرداد ۱۳۵۸ تا ۱ خرداد ۱۳۵۹ در ۳۶ شماره منتشر شد. این گروه، توانست تمام شمارههای این نشریه را به صورت آنلاین در دسترس مخاطبانش قرار بدهد. این سایت، علاوه بر اسکن صفحات نشریه و تبدیل آن به عکس، با همراهی کاربرانش، متنها را پیادهسازی کرده است تا قابلیت جستجو در مقالات فراهم شود.
ساختار سایت بایگانی مطبوعات ایران به صورت ویکی میباشد. پیشتر در این ستون اشاره شدهبود که درویکیها، همهی کاربران سایت میتوانند بدون نیاز به دانش برنامهنویسی، صفحهای را اضافه و یا تغییر دهند و آنها را بههم مرتبط کنند. در اینجا هم، کاربران با ثبتنام در سایت، میتوانند در پیشبرد این پروژه مشارکت کنند. این امر سبب میشود نشریات ارزشمندی که در کتابخانههای شخصی خاک میخورند، در فضای وب عرضه شود و دامنهی مراجع فارسی در وب گسترده بشود. این حرکتهای جمعی در وب فارسی، سبب تعمیق دانش کاربران وب میشود و نگاهشان را به تحولات اجتماعی دگرگون میکند. پیشنهاد میکنم مقالههای کتاب جمعه را از روی همین سایت با دقت مطالعه کنید تا ضرورت آنلاین شدن چنین گنجینههایی برایتان آشکار شود.
پینوشت: این مطلب در ستون «درهزارتوی اینترنت»، درصفحهی آخر روزنامهی شرق امروز (۱۳۸۹/۱۲/۱۰) چاپ شده است.
مشکل اساسی صنعت نشر، توزیع و فروش کتاب است. بسیاری از ناشران کمبود ویترین را، معضل اساسی در راه عرضهی کتاب به مخاطب میدانند. از دیرباز، خیابان کریمخان به دلیل وجود کتابفروشیهای معتبر به یک پاتوقفرهنگی تبدیل شدهبود. چندی پیش خبری منتشر شد مبنی بر اینکه مشکلات صنعت نشر، برخی از صاحبان کتابفروشیهای این خیابان را، مجبور کردهاست که فعالیت واحد صنفی خود را تغییر بدهند و یا آن واحد را واگذار کنند.
در پی این رکود در بازار کتاب، کتاب فروشیهای این خیابان تصمیم به احیای این راستهی فرهنگی گرفتند. آنها در یک حرکت ابتکاری، جشنوارهی زمستانی کتاب کریمخان را از۲۵بهمن تا ۵ اسفند امسال برگزار کردند. شکلگیری این حرکت، بسیار مهمتر از نتایج کوتاه مدت این طرح است. آغاز این طرح توسط بخش خصوصی، نوید این امر است که بخش خصوصی میتواند فارغ از نگاه دولتی، حرکتهای صنفی خود را دنبال کند و مستقل از سلیقه مدیران دولتی به عرضهی گستردهی کتابهای خویش بپردازد.در نمایشگاههای دولتی، سلیقهی مدیری خاص، مانع از توزیع برخی از عناوین کتابهایی میشود که پیشتر از خود این اداره مجوز گرفتهاند.
از سوی دیگر، فقدان اطلاعرسانی در حوزهی کتاب، سبب شدهاست که مخاطبان از عناوین کتابهای چاپ شده اطلاعی نداشته باشند. همچنین نفس برگزاری نمایشگاه خود میتواند یک عامل روانی برای ترغیب مخاطبان به حضور و خرید از نمایشگاه باشد. ناشران هم میتوانند با بررسی فیدبک و بازخورد نظرات مخاطبانشان، از سلیقهی فرهنگی مخاطبان خود آگاه شوند.
رضا ساکی در برنامهی نقدونظر رادیو ایرانصدا،امروز (۱۳۸۹/۱۲/۹) بهبررسی این موضوع پرداختهاست. محمدرضا رستمی از کتابفروشی اگر، کاوه کیانیان از نشر چشمه و من نظرات خود را در اینباره بیان کردیم.
دوستانی که علاقمند هستند، میتوانند فایل این گفتگو را با سه کیفیت دریافت کنند.
پینوشت: کودتای فرهنگی در راستهی کریمخان (مطلب رضاساکی دربارهی این گفتگو)